تبلیغات
زندگی بی نام شهدا ننگ است... - مطالب خاطرات
 خادمین الشهدا یزد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
زندگی بی نام شهدا ننگ است... کجایند مردان بی ادعا... میرویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم... زندگی زیباست اما شهادت زیباتر... هر کس با شهیدی خو گرفت روز محشر آبرو از او گرفت... که به  خـــاکم  بسپاریدکنارشهـــــــدا... خادمین شهدای استان یزد آرزوی شهادت برای شما دارد...
درباره وبگاه
افتخاری ما این است که خادم شهدا شده ایم..نوکر کسانی هستیم که به خاطر ما دنیا خود را به باد دادند تا ما الان راحت به زندگی خویش بپردازیم..بچه های خادم شهدا استان یزد با تمام افتخار مانند دیگر نقاط کشور با جون و دل برای فرزندان حضرت فاطمه در رکاب حضرت حجت و رهبر عزیزمون نوکری میکنند و آرزو مندم برای همه دوستان خادم خودم شهادت....آمین
نویسندگان وبگاه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
دیگر امکانات
وصیت شهدا جنگ دفاع مقدس

اسوه صبر اند مادران شهدا..
نویسنده خادم الشهدا در 10:17 ب.ظ | نظرات()

جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :
حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش


برچسب‌ها: شهید ،مادر ،صبر ،جنازه ،خادمین ،
جا نمازش را پهن کرد..
نویسنده خادم الشهدا در 01:59 ب.ظ | نظرات()
بى سیم چیم گفت «حاج حسین بود. گفت فعلاً تو سنگرها باشید، آتششون یه کم بخوابه. بعد مى رید جلو.»

گفتم «چشم.» بچه هاى گردان را فرستادم توى سنگرهاشان. نمى شد براى وضو رفت بیرون، تیمم مى کردیم. زیر چشمى نگاهش مى کردم. بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقیه را نگاه کردم. گفتم «هیچى به اش نمى گین؟» یکى گفت «چى بگیم؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟»

رفتم جلو در. داشت جانمازش را پهن مى کرد. پرده ى سنگرها یکى یکى کنار مى رفت. بچه ها سرک مى کشیدند، این طرف را نگاه مى کردند.

جمع شده بودند جلوى در سنگر. مى گفتند «راه نمى افتیم؟ هوا روشن شد که.» هنوز مى کوبیدند . . .

سالروز شهادت شهید حسین خرازی گرامی باد..



برچسب‌ها: حسین خرازی ،خادمین ،شهادت ،جانماز ،
لبخند میزدن و پرپر میزدن..
نویسنده خادم الشهدا در 02:50 ب.ظ | نظرات()
بارون سرب داغ بود که گوشت و استخون بچه ها رو تیکه پاره میکرد...
بچه ها فقط پرپر میزدن...
تیکه تیکه می شدن و پرپر میزدن...
جزغاله میشدن و پرپر میزدن...
چشماشونو میبستن و پرپر میزدن...
اشهد میگفتن و پرپر میزدن...
لبخند میزدن و پرپر میزدن...
زمین و زمان پر شده بود از پر..بس که بچه ها پرپر زده بودن...
(فیلم خداحافظ رفیق-قصه دوم-یک لحظه رنگین کمان)



برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،باران ،سرب ،رنگین کمان ،
به فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه..
نویسنده خادم الشهدا در 08:04 ب.ظ | نظرات()

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم،آب را جیره بندی کرده اند،عطش همه را هلاک کرده،همه را به جز شهدا که حالا در کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند...
آخرین برگ از یادداشت های یکی از رزمندگان گردان کمیل،در عملیات والفجر مقدماتی..


برچسب‌ها: لب تشنه ،والفجر ،خادمین ،شهدا ،
مثلا چکار میخوای بکنی؟؟
نویسنده خادم الشهدا در 02:34 ب.ظ | نظرات()
بحث بالا گرفته بود؛ یكی این بگو یكی آن بگو. جدی جدی برای هم خط و نشان می كشیدند. ما هم با همه زرنگی مان بازی خورده بودیم. مسئول دسته می گفت:«باید بكنی، وظیفه ات است. پیك نیك كه نیامده ای؛ این جا جبهه است. منت هم سر كسی نداری. قبول كرده ای باید تا آخر هم پایش بایستی» و او متقابلاً جواب می داد:«حالش را ندارم، به یكی دیگر از بچه ها بگو؛ من دیشب چهار ساعت نگهبانی دادم می خواهم بروم بخوابم. تازه، اگر نكنم مثلاً چكار می خواهی بكنی؟» (همه تصور كردیم كه الان خواهد گفت : «مگر به دل خودت است؟ گزارش می كنم به فرمانده گروهان»)دیدیم لحنش عوض شد و با لبخندی گفت: «چكار می كنم؟ معلومه؛ خواهش می كنم، تمنا می كنم».



برچسب‌ها: عاشورا ،خادمین ،یزد ،شهدا ،
مادر گوشم را کشید..
نویسنده خادم الشهدا در 02:31 ب.ظ | نظرات()

غروب آفتاب بود، نیروهای اعزام جدید را برای عملیات توجیه می كردند، ما هم كه كاری نداشتیم كنار فرمانده ایستاده بودیم. صحبت از شرایط خاص شد كه ممكن است پیش بیاید و این كه آن جا دیگر فرصت فكر كردن و چاره اندیشی نداریم، مثل مواقعی كه عملیات لو می رود یا نیروها در طول مسیر حركت با مین و موانع آبی و خاكی پیش بینی نشده روبه رو می شوند و در نهایت تأكید بر ایثار و از خودگذشتگی كسانی بود كه داوطلب می شوند و روی مین می روند و معبر ایجاد می كنند و این سؤال كه شما جزو آن افراد هستید یا نه؟ برادری از نیروهای قدیمی كه در میان جمع نشسته بود برخاست و گفت:«من عذر دارم. شرمنده ام»، همه زدند زیر خنده، سخنران گفت:«همهمه نكنید بگذارید حرفش را بزند»، بعد او توضیح داد:«وقتی از در خانه می آمدم مادرم گوشم را كشید و گفت پسرم روی هر چیز می خواهی بروی برو ولی اگر روی مین بروی شیرم را حلالت نمی كنم».


برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهدا ،مادر ،عاشورا ،
التماس دعا به شرط چاقو...
نویسنده خادم الشهدا در 02:34 ب.ظ | نظرات()
چیزی بود شبیه قمه یا ساطور قصاب ها! از كجا پیدا كرده بود خدا عالم است؛ اما می شد حدس زد كه یك ضربۀ آن دشمن بعثی را دو شقه می كند، هر چه دم دست داشت پیچید دورش، شده بود عین قنداق بچه. عقب كامیون های كمپرسی بنز سوار شده بودیم و می رفتیم خط مقدم. هر وقت ماشین هایمان به هم نزدیك می شدند برای یكدیگر ابراز احساسات می كردیم. بعضی بچه ها به جای التماس دعا می گفتند التماس دعوا! یعنی از طرف ما وكیل هستی اگر بعثی معثی گیر آوردی دخلش را بیاوری و قمه دارمان همین طور كه قمه اش را در هوا تكان می داد می گفت:« .... به شرط چاقو!»



برچسب‌ها: خادمین ،شهدا ،یزد ،عاشورا ،دعا ،
کاندیدای شهادت...
نویسنده خادم الشهدا در 12:30 ب.ظ | نظرات()

نزدیک به دو سال در زندان های رژیم ظلم گستر طاغوت ،شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی را بدون کوچکترین تزلزلی  در ایمان خود به جان خرید. پس از پیروزی انقلاب درمسئولیت های  مختلفی به انجام وظیفه پرداخت.

آخرین مسئولیت او در معاونت سیاسی -امنیتی استاندار ی یزد و مشاورمدیر کل امور اداری و استخدامی کشور بود. حاج حسین انسانی وارسته ،صبور ،پر تلاش ،مردم دار و حامی واقعی محرومان بود و همواره  از مقام وموقعیتش  به نفع خود پرهیز داشت . بارها در سنگر جهاد مقدس حاضر و بازویی پر توان در امر دفاع مقدس بود .با فرا رسیدن انتخابات سومین دوره مجلس شورای اسلامی از طرف مرحوم آیت الله خاتمی و جمعی از دوستان برای کاندیداتوری نمایندگی مجلس از حوزه یزد پیشنهاد شد، اما حاجی حسین کاندیدای شهادت را پذیرفت و عاشقانه به دیار نور شتافت و جرعه نوش ساغر دوست گردید . یاد و خاطره سالها اخلاص و صداقت شهید حاج حسین جوکار "موحدین" در لوح دلها مان همیشه سبز باد.

http://www.yazdfarda.com/media/news_gal/file_10730.jpeg



برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهدا ،کاندیدا ،
امانت خدا...
نویسنده خادم الشهدا در 12:28 ب.ظ | نظرات()

همرزمانش می گویند:در هنگام شکستن قفس خاکی تن در جزیره مجنون ، در اوج عشق و معرفت الهی ،سر خود را به طرف کربلای حسین(ع) بلند کرد و با گفتن سه مرتبه " یا حسین جان " به ملکوت اعلی پر کشید.شهید احمد علی دشتی در فرازی از خون نوشته اش می نویسد :پدر ومادرم، من امانت خدا بودم در دست شما ،خداوند جان ومال مومنین را خریدار است .

http://www.yazdfarda.com/media/news_gal/file_10723.jpeg




برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهدا ،امانت ،
طراحی و کدنویسی قالب های مذهبی : شهدای کازرون
Temlate By : 1100Shahid.ir
لینک دوستان ما
آخرین مطالب وبگاه
موضوعات وبگاه
پیوندهای روزانه