تبلیغات
زندگی بی نام شهدا ننگ است... - مطالب ابر یزد
 خادمین الشهدا یزد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
زندگی بی نام شهدا ننگ است... کجایند مردان بی ادعا... میرویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم... زندگی زیباست اما شهادت زیباتر... هر کس با شهیدی خو گرفت روز محشر آبرو از او گرفت... که به  خـــاکم  بسپاریدکنارشهـــــــدا... خادمین شهدای استان یزد آرزوی شهادت برای شما دارد...
درباره وبگاه
افتخاری ما این است که خادم شهدا شده ایم..نوکر کسانی هستیم که به خاطر ما دنیا خود را به باد دادند تا ما الان راحت به زندگی خویش بپردازیم..بچه های خادم شهدا استان یزد با تمام افتخار مانند دیگر نقاط کشور با جون و دل برای فرزندان حضرت فاطمه در رکاب حضرت حجت و رهبر عزیزمون نوکری میکنند و آرزو مندم برای همه دوستان خادم خودم شهادت....آمین
نویسندگان وبگاه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
دیگر امکانات
وصیت شهدا جنگ دفاع مقدس

بسیجی شهید..
نویسنده خادم الشهدا در 07:17 ب.ظ | نظرات()
بسیجی شهیدی كه حتی ترمز های دنیوی هم نتونستند ترمزشو بگیرند و ...
شهید مجید صنعتی از جمله شهدایی است که با وجود تمکن بسیار بالای مالی پدرش، دست از دنیا کشید و در وصیت‌نامه خود نوشت، «خدایا تو شاهد باش که من دست از تمامی مظاهر دنیا کشیدم»



برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهید ،بسیج ،
مشک رنج..
نویسنده خادم الشهدا در 10:44 ب.ظ | نظرات()

مَشک رنج‌های انقلاب را به دندان کشیده‌ایم و دست و پا داده‌ایم ...

اما آن‌را رها نکرده‌ایم... !!! (شهید آوینی)


برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،آوینی ،
کاغذ جالب..
نویسنده خادم الشهدا در 06:09 ب.ظ | نظرات()

صدای انفجار آمد و سنگر رفت هــــــوا
هر چه صدایش زدیم جواب نداد.رفتیم جلو
سرش پر از ترکش شده بود
جیب هایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم
گناهان هفته : 

شنبه : احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل
یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب
دوشنبه : فراموش کردن سجده شکر یومیه
سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن
چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن
پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن
جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ...



برچسب‌ها: شهدا ،حادمین ،یزد ،صلوات ،
شهید محمد ابراهیم همت
نویسنده خادم الشهدا در 10:21 ب.ظ | نظرات()

از دوستم پرسیدم شهید همت رو میشناسی؟؟؟
گفت: همون اتوبانه؟؟؟ آره چند بار از اونجا رد شدم...!!!
گفتم : ازش چی میدونی...؟؟؟
لبخند زد و گفت: اینکه مسیر ما واسه رسیدن به خونه مادربزرگمه...!!!
شهیده دیگه اسمشونو رو همه اتوبانها و کوچه ها گذاشتن... .
همه میشناسن دیگه...!!
سرمو انداختم پایین و ساکت شدم...
دلم سوخت و زیر لب گفتم :
اون که مردم میشناسن مسیر خونه مادر بزرگه
نه شهید همت و شهید همت هااا... .
شهید همت اسم یه راه نیست جهت راهه...



برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهدا ،همت ،راه ،جهاد ،
بال نمی خواهد این پوتین..
نویسنده خادم الشهدا در 01:02 ب.ظ | نظرات()


بال نمی خواهم این پوتین های کهنه هم می تواند مرا به آسمان ببرد.

شهید سید مرتضی آوینی


برچسب‌ها: خادمین ،شهدا ،یزد ،آوینی ،
گوهر خاک..
نویسنده خادم الشهدا در 09:46 ب.ظ | نظرات()

خواهر شهید جلیل زابلی می گوید:شبی در خواب ،برادرم را درگلزار شهدا – خلدبرین- دیدم،از هر سوی گلزار، نور می  تراوید . صورت جلیل بسیار زیبا  و نورانی شده بود . همان خاک های جبهه که در صورتش مانده بود ،مثل گوهرتابناک می درخشید . دست بردم تا آنها را پاک کنم ،او دست مرا گرفت وگفت: خواهرم پاک نکن، بگذار تا امام زمان(عج) بیاید و ببیند که ما چه کرده ایم و چگونه شهید شدیم.                                  

 http://www.yazdfarda.com/media/news_gal/file_10725.jpeg       



برچسب‌ها: یزد ،شهدا ،یزدفردا ،خادمین ،
لبخند میزدن و پرپر میزدن..
نویسنده خادم الشهدا در 02:50 ب.ظ | نظرات()
بارون سرب داغ بود که گوشت و استخون بچه ها رو تیکه پاره میکرد...
بچه ها فقط پرپر میزدن...
تیکه تیکه می شدن و پرپر میزدن...
جزغاله میشدن و پرپر میزدن...
چشماشونو میبستن و پرپر میزدن...
اشهد میگفتن و پرپر میزدن...
لبخند میزدن و پرپر میزدن...
زمین و زمان پر شده بود از پر..بس که بچه ها پرپر زده بودن...
(فیلم خداحافظ رفیق-قصه دوم-یک لحظه رنگین کمان)



برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،باران ،سرب ،رنگین کمان ،
فقط برای رضای خدا..
نویسنده خادم الشهدا در 10:36 ب.ظ | نظرات()
1385835600507112_orig.jpg


برچسب‌ها: خادمین ،شهید ،همت ،رضای خدا ،یزد ،
لحظه شهادت..
نویسنده خادم الشهدا در 09:23 ب.ظ | نظرات()
[http://www.aparat.com/v/XrkqT]


برچسب‌ها: خادمین ،یزد ،شهدا ،لحظه ،شهادت ،
مثلا چکار میخوای بکنی؟؟
نویسنده خادم الشهدا در 02:34 ب.ظ | نظرات()
بحث بالا گرفته بود؛ یكی این بگو یكی آن بگو. جدی جدی برای هم خط و نشان می كشیدند. ما هم با همه زرنگی مان بازی خورده بودیم. مسئول دسته می گفت:«باید بكنی، وظیفه ات است. پیك نیك كه نیامده ای؛ این جا جبهه است. منت هم سر كسی نداری. قبول كرده ای باید تا آخر هم پایش بایستی» و او متقابلاً جواب می داد:«حالش را ندارم، به یكی دیگر از بچه ها بگو؛ من دیشب چهار ساعت نگهبانی دادم می خواهم بروم بخوابم. تازه، اگر نكنم مثلاً چكار می خواهی بكنی؟» (همه تصور كردیم كه الان خواهد گفت : «مگر به دل خودت است؟ گزارش می كنم به فرمانده گروهان»)دیدیم لحنش عوض شد و با لبخندی گفت: «چكار می كنم؟ معلومه؛ خواهش می كنم، تمنا می كنم».



برچسب‌ها: عاشورا ،خادمین ،یزد ،شهدا ،
طراحی و کدنویسی قالب های مذهبی : شهدای کازرون
Temlate By : 1100Shahid.ir
لینک دوستان ما
آخرین مطالب وبگاه
موضوعات وبگاه
پیوندهای روزانه